 کوروش نصر اصفهانی این جمله ای است که شاید صدها بار از طرف انواع و اقسام افراد در جامعه شنیده ایم. معمولاً وقتی این صحبت را می شنویم و در جواب آن می گوییم، چرا؟ چند پاسخ بیشتر نمی شنویم. البته دلایلی که به ما می گویند دلایل ظاهری است.گفتن این جمله می تواند دلایل عمده ای داشته باشد اما به نظر می آید یک موجی در میان برخی افراد بوجود می آید که از سیاست زده می شوند و یا بی تفاوت می شوند...
این جمله ای است که شاید صدها بار از طرف انواع و اقسام افراد در جامعه شنیده ایم. معمولاً وقتی این صحبت را می شنویم و در جواب آن می گوییم، چرا؟ چند پاسخ بیشتر نمی شنویم. البته دلایلی که به ما می گویند دلایل ظاهری است.گفتن این جمله می تواند دلایل عمده ای داشته باشد اما به نظر می آید یک موجی در میان برخی افراد بوجود می آید که از سیاست زده می شوند و یا بی تفاوت می شوند و این یک سری حالات درونی است. دلایلی که برای ما می آورند دلایلی است که خود تراشیده اند به دلیل اینکه از عهدۀ گفتن آنچه در درونشان می گذرد برنمی آیند. شاید بیشتر آنها حتی اصلاً نمی دانند برای چه در سیاست دخالت نمی کنند ولی وقتی با این سوال مواجه می شوند، سعی می کنند توجیه کنند، برای همین چند توجیهی که همه می آورند را در اینجا آورده ام و برای هر کدام دلایلی بر رد آن گفته ام. حال برای عده ای که این دلایل و جوابیه آنها را هم می خوانند جای تأمل دارد که به جای توجیه کردن سعی کنند دلایل اصلی را پیدا کنند و با آنها منطقی برخورد کنند.
از مسائل اجتماعی سر در نمی آورم!
این جواب بسیار غلط است. مردم درصدر اسلام که حتماً مردمی ناآگاه تر از حال بوده اند، مسائل اجتماعی خود را تجزیه تحلیل می کردند و در آن موقع حساس برای جهانیان می توانستند در سیاست و جامعه حضور داشته باشند. همینطور مردم ایران باستان تأثیرهای خوبی در جامعه خود داشته اند. اگر مسائل امروز از آن روز پیچیده تر شده، در عوض انسان ها هم به لحاظ فکری پیشرفت کرده است. حتی برخی موارد هست که نیازی به علم زیادی هم ندارد و بیشتر به اصطلاح یک دو دوتا چهارتا است. اما افسرده کننده تر این است که تعدادی از تحصیلکردگان و دانش آموختگان هم همین صحبت را تکرار می کنند! شنیدن جمله "ما رو چه به سیاست" از زبان یک شخصی با مدرک کارشناسی واقعاً از اتفاقاتی است که شاید فقط در کشور ما بیافتد.
وارد سیاست شدن مسئولیت دارد!
در جواب باید گفت، وارد سیاست نشدن هم مسئولیتی بسیار سنگین تر دارد. هیچ نیرویی ما را از حق تعیین سرنوشت نمی تواند بازدارد. یک حق و یک مسئولیت انسانی است. ما مسئولیت داریم که سرنوشت خود را تعیین کنیم و در جامعه خود نقش داشته باشیم.
زندگی مان آشوب می شود!
برخی فکر می کنند، اینکه صبح تا عصر سر کار یا درس باشند و شب را با خر و پوف به صبح برسانند، زندگی راحتی است. و حاضر نیستند به هیچ عنوان این راحتی به خطر بیافتد. اجتماعی بودن جزئی از زندگی انسان هاست. اگر انسان اجتماعی زندگی نکند و در اجتماع خود مداخله نکند، یک اصل مهم انسان بودن را زیر پا گذاشته است و برای همین اسم این را زندگی نمی توان گذاشت؛ شاید بیشتر به یک سریال بی مزه و تکراری در یک زندان شباهت داشته باشد که زندانی به هیچ عنوان حاضر نیست از این زندان رهایی یابد.
سیاست را به سیاست مداران و کار را به کارگران واگذار!
نتیجه این صحبت همین اختلاف طبقاتی وحشتناکی است که در جامعه ما حاکم است. عده ای چون وظیفه خود را کار کردن می دانند و نه چیز دیگر و عده ای هم کار خود را سیاستی می دانند که خودشان تفسیر می کنند، آنها همیشه برای اینها در حال کار کردن اند و اینها برای آنها همیشه در حال آقایی کردن و دستور دادن اند. چرا کارگری که از صبح تا شب کار می کند و برای جامعه ارزش اقتصادی دارد نباید در سرنوشت این پولی که او بدست آورده است سهیم باشد؟ و به جای آن یک آقازاده ای که تمام ساعات روز خود را به خوشگذرانی مشغول است حق دارد دسترنج یک کارگر بیچاره را اینجا و آنجا خرج کند و به اصطلاح سیاست گذاری یا سیاست مداری کند؟ حق کدام است که در کشور سهم داشته باشد؟ او در کارگاه های تاریک همه روزه کار می کند، غذای ارزان می خورد، لباس ارزان می پوشد، بچه اش سر کلاس پنجاه نفری می رود و کفش کهنه می پوشد؛ در عوض آن کسی که کار نمی کند، همه امکانات را به بهترین شکل ممکن دارد.
همین است که می بینیم عده ای خود را آقای مردم می دانند و تشخیص می دهند که چه چیزی برای مردم خوب یا بد است. نه مردم را قبول دارند و نه قانون خودشان را. تمام قانون و رأی مردم را وقتی درست می دانند که آنها درست بدانند. مردم آن چیزی را باید انتخاب کنند که آنها فکر می کنند درست است. مردم آن چیزی را باید بخورند که آنها وارد می کنند. برای مردم تعیین می کنند که محصولی که خودت کاشته ای را نباید بخوری، باید این را به ما بدهی تا بدهیم به غربی ها بخورند، به جایش بی کیفیت ترین محصول را از کثیف ترین نقاط جهان برای تو می آوریم و گران تر از محصول خودت به تو می فروشیم و منت هم بر سرت می گذاریم که ما سیاست و اقتصاد سرمان می شود و تو آبیاری و کشت.
بنزش را ما سوار می شویم، بیلش را تو بزن! سیاست مداران ما همین ها را گفتند و تحصیل کردگان ما تأیید کردند و این شد که هست.
کارگر صنعتی به دلیل اینکه سیاست را به سیاست مردان واگذار کرده، مجبور است ماشینی را که خود تولید کرده است، سه برابر قیمیتی که در افغانستان به فروش می رسد خریداری کند و با همه این اوصاف چند ماه هم پشت سر هم حقوق دریافت نکند.
و جالب اینجاست زمانی که وقت انتخابات است، همین هایی که می گویند در سیاست دخالتی ندارند را می بینیم که از حوزه های رأی گیری خارج می شوند. وقتی از آنها سؤال می کنی که چه شده که در سیاست دخالت کرده است، جواب می دهد: "خب دیگه"! در واقع نه می داند در سیاست دخالت دارد یا نه، نه می داند چرا باید در انتخابات شرکت بکند یا نکند و خلاصه در یک سردرگمی همه جانبه به سر می برد. البته به این موضوع که مناسبت هم دارد در آینده ای نزدیک خواهیم پرداخت.
شاید بنی امیه گری عامل اصلی این بی تفاوتی هاست. اما به نظر من فضا آنچنان هم بسته نیست که نتوانیم تصمیماتی بگیریم که با دلیل باشد. اگر در انتخابات شرکت می کنیم بدانیم برای چه و از چه کسی حمایت کرده ایم. اگر دلیل پای صندوق رفتن خود را ندانیم، همین می شود که از فردای انتخابات، نه نماینده به مردم جوابگوست و نه مردم از نماینده سؤال می کنند و حقوق خود را طلب می کنند. منتخب کیلومترها دورتر از مردم خودش همان سیاست مردی خودش را می کند و زندگی مردمی که نمی دانند چرا و به چه کسی این اجازه را داده اند بهبود پیدا نمی کند.
البته اینها همانطور که گفتم به نظر می آید دلایلی باشد که می تراشند و دلایلی در پس این صحبت هاست که همانهایی که اینها را می گویند از آن بی خبرند و کار و کوشش پژوهشگران و روشنفکران را می طلبد این دلیل ها را آشکار کنند و به مردم کمک کنند تا بهتر و مفیدتر در جامعه نقش داشته باشند.
|